بنام خدا

دخترک ملوس در بغل بابا طنازی می کرد . خواستم بغلش بگیرم که امتناع کرد. تا قول خرید عروسک بهش دادم سریع بغل مرا به بغل بابایش ترجیح داد و متعاقب آن حاضر شد دختر من باشد و خیلی زود بابا شد فراموش!

تنها نیم ساعت بعد از این ماجرا دخترک در بغل مادرش بود. اینبار به پشتوانه آشنایی قبلی خواستم بغلش کنم که باز هم امتناع کرد . قول خرید عروسک هم چاره ساز نشد . حتی قول هزار عروسک هم  نتوانست دخترک را از آغوش مادر جدا کند!

یا علی مدد

امانتی پدر : مسعود قلعه

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 8:27 توسط مسعود قلعه |