دخترک ملوس در بغل بابا طنازی می کرد . خواستم بغلش بگیرم که امتناع کرد. تا قول خرید عروسک بهش دادم سریع بغل مرا به بغل بابایش ترجیح داد و متعاقب آن حاضر شد دختر من باشد و خیلی زود بابا شد فراموش!
تنها نیم ساعت بعد از این ماجرا دخترک در بغل مادرش بود. اینبار به پشتوانه آشنایی قبلی خواستم بغلش کنم که باز هم امتناع کرد . قول خرید عروسک هم چاره ساز نشد . حتی قول هزار عروسک هم نتوانست دخترک را از آغوش مادر جدا کند!
یا علی مدد
امانتی پدر : مسعود قلعه