بنام خدا

از محل کارش که بیرون آمد، دو دل بود. هنوز تا وقت دکتر زمان زیادی داشت و به نظرش رسید که این زمان را با پیاده روی تا کلینیک بیمارستان پر کند. برای دوری از شلوغی پیاده رو خیابان اصلی ، یکی از خیابانهای فرعی موازی را انتخاب کرد. همینکه وارد خیابان خلوت شد، خاطرات دوران نوجوانی اش زنده شدند... بیاد آورد که بارها از این خیابان عبور کرده و متعجب بود از اینکه بعد از سالیان دراز تغییرات خاصی در خیابان اتفاق نیفتاده برخلاف سایر مناطق تهران!

پیاده رو غربی خیابان پارک بود و پیاده رو شرقی اغلب موسسات فرهنگی یا انتشاراتی . کمی پایینتر از درب شرقی پارک یک کتابفروشی قدیمی قرارداشت که او بخاطر "عشق کتاب" بودنش هر بار که از جلوی این کتابفروشی رد می شد لحظاتی پشت ویترین آن می ایستاد و کتابها را از نظر می گذراند. اینبار نیز مثل سالها قبل از خیابان گذشت و از  پشت شیشه در عناوین کتابهای پشت ویترین دقیق شد. مثل سالها قبل نظری هم به داخل کتابخانه افکند. مثل سالها قبل خانم کتابفروش به او زل زده بود. مثل سالها قبل او نیز به چشمهای فروشنده زل زد. مثل سالها قبل دوباره نظرش را به کتابها دوخت تا بلکه از زیر نگاه سنگین خانم فروشنده خلاصی یابد.

داشت به تغییراتی که پس از سی سال در خانم فروشنده رخ داده بود، فکر می کرد که صدای "سلام" اش او را به خود آورد... نه ! تغییرات زیادی در او رخ داده بود!اینبار او برخلاف سالها پیش از پشت میز بیرون آمده بود تا مشتری را به داخل دعوت کند!

تا جواب سلام خانم فروشنده را بدهد سرش را از کتابها گرفت و به چهره او خیره شد. شرم و خجالت بعلاوه چیز دیگری که شبیه "اشتیاق" مادرانه در چهره اش کاملا مشهود بود. دعوت او را پذیرفت و داخل کتابفروشی به تفحص پرداخت. خانم فروشنده گاهی نزدیکش می شد و بدون اینکه چشم ازش بردارد جهت کمک یا راهنماییش جملاتی می گفت اما او به غیر متعارف بودن رفتار زن پی برده بود. می دانست که او مترصد گفتن چیزی است که فشار زیادی بهش وارد می کند و مخصوصا معطل می کرد تا شاید "زمان" کمکش کند برای انتخاب و تصمیم سختی که او را مجبور کرده بود از پشت میزش بلند شود. برخلاف همه سالهای قبل!

بالاخره به حرف آمد:

- همیشه از دیدن مشتریان قدیمی خوشحال می شم. شما مشتری خیلی خیلی قدیمی کتابفروشی ما هستید. نمی دونم خودتون یادتون میاد یا نه؟ اون موقع خیلی جوان بودین!

برگشت سمت اش. چهره برافروخته بود. برای گفتن همین جملات ساده چه فشار و عذابی را تحمل کرده بود. سعی کرد با جمله ای یا عبارتی "یخ" حاکم بر فضای کتابفروشی را بشکند:

- ماشاالله ... چه حافظه ای !!!... من اون موقع که بچه دبیرستانی بودم، اینجا مسیر کلاس کنکورم بود.

و در ادامه پیش خودش فکر کرد : ولی هرگز مشتری این کتابفروشی نبودم گرچه همیشه از پشت شیشه کتابها و تغییرات ویترین را ورانداز می کردم ...

- بله ... سی و سه سال از اون روزها می گذره و ما دیگه کم کم داریم پیری رو تجربه می کنیم...

- نفرمایین . پیری کجا بود؟... ما باید همسن و سال هم باشیم...

ادامه سخنش را خورد. می خواست بگویدکه همان موقع هم شما دختر بچه ای بیش نبودی که پشت میز کتابفروشی می نشستی و من همیشه غبطه می خوردم به حالت. همیشه پیش خودم می گفتم که ایکاش من جای او بودم و از آرامش کتابفروشی استفاده می کردم و همه کتابها را "می خوردم"!

در حالی که به انچه که "نگفته بود" فکر می کرد، چیزی مثل برق از ذهنش گذشت و مجبورش کند محاسباتی انجام دهد و برای همین متوجه نشد که خانم کتابفروش در جوابش چه گفت... بعد از کنکور کمی کمتر از چهار سال در یک شهر همجوار دانشگاه رفته بود و بعد هم سربازی. این یعنی شش سال. الان هم بیست و هفت سال سابقه کار دارد و جمعا می شود سی و سه سال!... مردم حواس شان به گذر عمر مشتریان شان هم هست. حتی آنهایی که هرگز ازشان خرید هم نکرده اند!

- جداً چه حافظه ای دارید... دقیقا سی و سه سال پیش مسیرم این طرفها بود و همیشه هم ...

- همیشه هم می ایستادید پشت ویترین و فروشنده همسن و سالتون رو تماشا می کردید! ... البته یکبار هم پانزده سال پیش آمدید. آن موقع دیگر مردی شده بودین و خیلی خوش تیپ کرده بودین. فکر کردم اینبار دیگه می آیین تو ... ولی بازم نیومدین!

اینبار صدای خانم فروشنده تغییر کرده بود... آقای "عشق کتاب" همزمان که یادش می آمد پانزده سال پیش را، متوجه علت فشار روحی "خانم کتابفروش" می شد... خیلی دوست داشت که بگوید: پس برای همین اینبار اومدین بیرون و دعوتم کردین بیام داخل که نکنه دوباره برم تا پانزده سال بعد... اما گفتن این جمله را نهایت بی اخلاقی و ناجوانمردی می دانست...

به سرعت تصمیم گرفت که فرصت "تصمیم گیری" به خانم فروشنده ندهد. لحظاتی بعد، معدود رهگذران خیابان فرعی متوجه مردی شدند که تلوتلو خوران و متفکر رو به شمال می رفت. از جلوی کلینیک بیمارستان گذشت... توی کلاس کنکور ، معلمی که حق التدریس بالا می گرفت، با حرارت  و جدیت مشغول حل مساله ریاضی بود ولی او در فکر "فروشنده" پشت میز کتابفروشی ... 

...

نمی دانم این داستان ادامه دارد یا نه ... خواستم که "داستان نویسی" را هم امتحان کرده باشم!

 


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۸ساعت 10:34 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

سالها پیش در دوران نوجوانی ، وقتی شعر "خان ننه" شهریار را خواندم بر احساسم تلنگری خورد. اینکه ما همه "داشته" هایمان را برای همیشه نخواهیم داشت. روزگاری بی مادر بزرگ خواهیم شد. اگر عمر درازی داشته باشیم روزهایی را خواهیم دید که عزیزتر از جانمان را دیگر نداشته باشیم و از "افسوس" هم ثمری نخواهیم دید. پشت دست گزیدن دیگر به هیچ دردی نخواهد خورد... همه را دانستم و به فراموشی سپردم... امان از دست فراموشی!

سن که بالا می رود کم کم گذشته های غبار گرفته از زیر پرده فراموشی سرک می کشند و خواه ناخواه و ناخودآگاه پرنده خیال را درگذشته به پرواز در می آورند و گاهی چون پرده سینما ، همه وقایع گذشته به نمایش در می آیند و خاطره ها جان می گیرند و زنده می شوند و "افسوس" می کارند و "دریغ" بر می دارند.

 در کودکی مادرش را از دست داده و چهره او  را بیاد نمی آورد و عکسی هم از او بجا نمانده است، هنوز که هنوز است مشتاق دیدن "خواب مادر" است، مادر بزرگ مادری اش را به یاد می آورد و بغض در گلو خاطره ای را مرور می کند:

"چون مادر از دست داده بودیم و زیر دست نامادری بزرگ می شدیم ، مادر بزرگ به من و برادرم خیلی  محبت می کرد.  وقتی که گاهی به لطف پدر به دیدنش می رفتیم سعی می کرد از دار و ندارش به ما بچشاند و بخوراند ولی من که  چهره چروکیده و دستهای لرزانش برایم جذابیتی نداشت بخصوص که همیشه بو می داد از بس که همیشه خدا جلوی تنور مشغول پخت و پز بود... اگر هم چیزی از دستش می ستاندم با اکراه می خوردم و اگر مرا می بوسید چندشم می آمد. روزی فتیری(نوعی کلوچه شاید) که خود پخته بود برایمان نگه داشته بود و با کلی محبت به ما داد. وقتی از پیش او بیرون آمدیم خواستم دورش بیاندازم که بخاطر حفظ حرمت برکت خدا ، آنرا لای جرز دیواری گذاشتم ..."

داستان که به اینجا می رسد اشکهایش سرازیر می شود و بغض امانش را می برد... "... حالا بیش از شصت سال است که در حسرت آن فطیرم. هرگاه یادش می افتم انگار می کنم که لای جرز آن دیوار مانده ام تاکنون! ... ایکاش الان بود تا تمام چین و پروک صورتش را می لیسیدم. کاش الان بود و خودم را در آغوش مهرش ولو می کردم و عطر تنش مست می شدم..."

قبل از اینکه "بوی بدن" عزیزمان بشود "عطر تن" قدر بودنش و "داشتن" اش را بدانیم. فردا خیلی دیر خواهد بود. خیلی!


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۸ساعت 13:46 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

یکی از تغییر کاربری های این وبلاگ شاید بخاطر این باشد که می خواهم خاطرات سفرهایم را اینجا بنویسم.

سفر که بی خاطره نمی شود. می شود؟

در همین آخرین سفر، برخلاف همه سفرها که حتی قبل از اذان صبح به دل جاده می زنیم تا هم از خلوتی جاده لذت ببریم و هم فرصت بیشتری داشته باشیم و هم "کام روا" شویم، اینبار نزدیک ظهر بساطمان را جمع کردیم و با همسفر همیشگی زدیم به دل جاده... جاده هراز، جاده دوست داشتنی ما پر ترافیک بود ولی ما فقط تا پلور در این جاده بودیم و قرار بود از آنجا به دل دشت لار بزنیم. تا به پلور برسیم همسفر همیشگی لبریز از محبت شد و با یادآوری شعر مرحوم شهریار با نهایت ذوق و احساس و عشق اعلام کرد که بدون من حتی بهشت برایش مثل جهنم است و در جهنم هم اگر با من باشد راحت و خوش و خرم خواهد بود.

مقصد، چشمه دیو آسیاب بود و حدود 20 کیلومتر خاکی داشت که حدود دو ساعت طول کشید. از چشمه دیدن کردبم و من تنی هم به آب زدم. تا ناهاری صرف کنیم کمی طول کشید و چون پیش بینی مسیر 20 کیلومتر خاکی را نکرده بودیم کمی از برنامه عقب افتادیم...

حالا چه عجله ای داشتیم؟ خیلی ساده! شب به عروسی دعوت بودیم و کمی دیر می رسیدیم. وقتی غرولند همسفر همیشگی ام شروع شد تمام سعی ام را کردم تا گازش را بگیرم ولی مسیر خاکی اجازه سرعت زیاد را نمی داد و جاده اصلی هم که پر تردد بود...

چشمتان روز بد نبیند به فاصله چند ساعت، شدیم عنصر نامطلوب که اگر خدای نکرده خبردار می شدند که خدا از گناهان ما گذشته و بنده حقیر سراپا تقصیر را به بهشت برین راه داده، ایشان قید بهشت را می زدند و " جهنم بی من" را بر می گزیدند!

اینقدر سریع " جهنم با من" تبدیل شد به "جهنم بی من"... نمی دانم شاید گرچه ما در چشمه دیوآسیاب، هیچ دیوی ندیده بودیم ولی "دیو" کار خود را کرده بود!!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۸ساعت 1:13 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

وبلاگ نویسی ما هم داستانی شده. نه دل کندنی است نه ادامه دادنی. با صفحات مجازی جدید مثل فیس بوک ، اینستاگرام ، توییتر و ... ، که کلی مزایا دارند ولی لطف وبلاگ را ندارند، هم نمی شود به راحتی کنار آمد برای اینکه دیگر خیلی "اجتماعی" اند و تقریبا صاحب اختیار صفحه ات دیگران هستند تا خودت. از طرفی سایت های سرویس دهنده وبلاگ هر روز بساط جدیدی راه می اندازند و دریغ از پیشرفت! نه تنها از ارتقای شان خبری نیست بلکه به ناگاه متوجه انهدام وبلاگ(نظیر همین بلاگفا) یا نابودی نوشته های چند سال(مثل پرشین بلاگ) و یا واگذاری آدرس وبلاگ به دیگری(باز هم مثل پرشین بلاگ) و در نهایت تغییرات عمده در صفحات و امکانات سایت که دیگر نه وبلاگ است و نه شبیه سایر صفحات اجتماعی نظیر اینستا (بازهم مثل پرشین بلاگ) که دیگر شبیه شترگاوپلنگ مجازی شده که نه وبلاگ است نه اینستا و نه فیس بوک !!! یا مثل بلاگ اسکای که به ناگاه متوجه می شوی که نصف صفحه ات اشغال شده با تبلیغات جگر سوز!

بهرحال با عنایت به اینکه مدتهاست این سایت فعلا دچار تغییرات نشده، بعضی از نوشته هایم را اینجا می گذارم. گرچه به درد کسی نخواهد خورد ولی شاید روزی برای خودم خاطره انگیز باشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۸ساعت 9:27 توسط مسعود قلعه |