بنام خدا

من واسطه بودم تا از حاج آقا درخواست استخاره کنم براش. عادت قدیمی دارم که آیه ای را که ازش استنباط بد و خوب دارن رو بپرسم و همین باعث شده تا ایشون بهمراه جواب آدرس آیه را هم مرحمت می فرمایند. اینبار هم استخاره "بسیار بد" بود و آیه حاکی از " پاره پاره کردن قرآن" بود.

نتیجه استخاره را تلفنی به عرض رساندم و از پشت تلفن به وضوح متوجه ناراحتی اش شدم. انگار نتیجه ای غیر از این تصور می کرد. شاید هم تصمیمش را گرفته بود و به استناد استخاره "قوت قلبی" می خواست. 

آیه مورد استناد و همچنین تردیدش باعث شد که اضافه کنم : نکنه پسر قصد کورتاژ(سقط جنین) دارید؟... اینچنین نتیجه استخاره مربوط به چنین اعمالی است. تصمیم غلط نگیری که پشیمانی  هم فایده ای نخواهد داشت.

بکلی منکر موضوع شد و نتیجه را به معامله ای مهم ربط داد و تمام.

بعد از ده سال در عروسی یکی از آشنایان مشترک همدیگر را دیدیم. با همسر محترمه و سه دختر قد و نیم قد در حال ورود به سالن بودند که ما هم رسیدیم. بهنگام معرفی دختر آخرش که اتفاقا نازتر و زیباتر از خواهرانش بود، اضافه کرد: این آخری همان قرآن پاره پاره منه!

متوجه ماجرا نشدم. داخل سالن از موضوع پرسیدم . 

- دختر دومم هنوز چند ماهه بود که متوجه شدیم همسرم بارداره. نگهداری همین دو دختر بچه هم کلی برامون زحمت داشت و حتی تصور بچه سوم هم سخت بود. ترس از نرسیدن روزی ، ترس از زخم زبان و حرف و حدیث مردم مجبورمون کرد که به سقط بچه فکر کنیم. شب آخر وجوانم راحتم نگذاشت و برای راحتی خیال مجبور به استخاره شدم. خیلی سخت بود. بعد از نتیجه استخاره هم تا صبح خوابم نبرد. نه اینکه شک داشته باشم. نه ! بلکه با خودم دعوا داشتم که فلانی! تو می خواستی قرآن را پاره پاره کنی ؟!... امروز با هر بار دیدن این بچه صد بار خدا را شکر می کنم. دخترها کلاً مهربانند، دخترهای من مهربانتر ولی این یکی چیز دیگه ایه . جانم به جانش بسته است . گاهی به خودم می گم یعنی قرار بود من این عزیز ترین و مهربانترین را ریز ریز کنم و توی سطل زباله بندازم؟؟؟!!! 

الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ «سوره حجر - 91»

آنان كه قرآن را قطعه قطعه كردند. 

یا علی مدد


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۸ساعت 10:7 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

هنوز از در وارد نشده به احترامش بلند می شود و به پیشوازش می رود. در میان جمع خیلی صمیمی تحویلش می گیرد و همه این رفتار دور از انتظارش را درک می کنند. قبلا هرگز حتی چشم دیدنش را نداشت و این رفتار با احترام توام با صمیمیت برای کل فامیل عجیب است. برای منهم همینطور. البته من خیلی وقت است که تغییر رفتارش را زیر نظر دارم. این تغییر زیبا را نه تنها مدتهاست درک کرده ام بلکه خیلی هم خوشحال هستم.

بالاخره در گوشه ای گیرش می اندازند و از تغییر مثبت رفتارش استقبال می کنند. من شنونده اجباری صحبتهایش هستم بخاطر استقرار نامناسب البته!

" وقتی عروس خانواده شدم از اینکه فامیل شوهرم اینهمه زیاد هستند و اینهمه روابط قوی دارند خیلی ناراحت شدم. اصلا حال و حوصله اینهمه مراوده و رفت و آمد را نداشتم . برای همین هم به هر بهانه و روشی که می توانستم به مرور از روابط و مراوده با فامیل های شوهرم کم کردم. با بی محلی به بعضی ها و حتی گاهی با تحقیر و تمسخر و ... تا اینکه ..."

چشمها پر از اشک شد و با بغض ادامه داد:

"... تا اینکه مادرم به رحمت خدا رفت. همان شب اول قبل از تشییع مثل سگ پشیمان شدم. وقتی می دیدم که معدود فامیلهای خواهر بزرگ از راه می رسیدند و بهش تسلیت می گفتند و با ورود هر یک تغییر حالت خواهرم را متوجه می شدم... شب اول چشمم به در بود... شب تا صبح خوابم نبرد. مرگ مادر به یک طرف ، بی کس و کار بودن هم به یک طرف. اینکه کسی نیست که "مال تو" باشد و با تو همدردی کند غم بزرگیه . با خواهر و برادر همدرد بودم ولی کسی نبود که شریک غمم باشد. کسی که جزو من باشد یا من جزو آنها حساب شوم. بتوانم بگویم:" مال من"!،  مادر شوهر من ، برادر شوهر من ، خواهر شوهر من،فامیل من ... صبح به شوهرم گله کردم که دیشب کسی دور و بر مرا نگرفت . گفت فکر می کردم خوشت نمیاد برای همین اطلاع رسانی نکردم... مراسم تشییع مادرم چقدر باشکوه شد . نصف جمعیت فامیل های من بودند. توی مراسمهای بعد هم فامیل من از همه برادر و خواهرهایم بیشتر بود. بابام بارها گفت که دختر فامیلهایت روی مان را سفید کردند..."

ایکاش قدر "آدمهای دور وبرمان"را قبل از اینکه بهشان محتاج باشیم، "بفهمیم". کاش بفهمیم که ایل و تبار و فامیلهایمان چه قدر و منزلتی برایمان به ارمغان می آورند. کاش تا دیر نشده بفهمیم که بخش اعظم قدر و منزلتمان از آن عزیزانمان است هر چند همه اعتباری و عاریتی است... گرچه همینکه متوجه باشیم و "بفهمیم" هم در انسانیت خود پیشرفت کرده ایم!

 


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۸ساعت 1:16 توسط مسعود قلعه |

بنام خدا

پس از کلی دوندگی و تهیه انواع و اقسام مدارک و تصاویر سجلات و غیره و ذلک ، بالاخره اجازه ورود پیدا کردم. البته نه به تنهایی، بلکه بهمراه یک دژبان و کلی اشتیاق!

اشتیاق شدیدی داشتم برای ورود به پادگانی که سی سال پیش حتی با دیدن سر در آن دچار اضطراب و یاس و ناامیدی می شدم . آنجا برایم پادگان نبود بلکه زندان بود. یعنی هر پادگانی برای سرباز کم از زندان نیست. برای سربازی که در بحبوحه جوانی سرپناه گرم  خانواده و آغوش پر مهر مادر را ترک کرده و به ناچاری و اجبار تن به اقامت در محیطی بی لطف و احساس داده است. حالا چه فرقی می کند نامش پادگان باشد یا زندان. اما حالا پس از سی سال از شوق دیدن زندان یا پادگان ضربان قلبم شدید شده است. هیجان دارم و نمی دانم چطور شد که با دیدن نیمکت های فلزی آموزشی، خاطرات در ذهنم زنده می شود و ...

دژبان هم که شاید پس از مدتها یک "شخصی" را دیده است، مشغول صحبت است. نمی دانم موضوع صحبتش چیست. گوش نمی دهم. یعنی اصلا اینجا و در "الان" نیستم. گویا ذهنم در سی سال پیش جا مانده است و قصد آمدن به "حال" را ندارد. هیچ چیز پادگان تغییر نکرده است. در و دیوار و حتی درختها هم همان هستند که سی سال پیش بودند. اما نوع نگاه من تغییر کرده است. آخرین باری که چشمم را از آنها برداشته بودم در فکر "نجات" و "رهایی" بودم و اینبار انگار که به ملاقات "خودم" آمده ام. مشعوف و مشتاق!

دژبان چیزی می پرسد . به خودم که می آیم "بغض" دارم و قادر به صحبت نیستم. به نیمکت فلزی محوطه آموزشی چشم دوخته ام و انگار لبهایم می لرزد. حیرانم که آیا وسط ظهر است یا وقت غروب... غروب آفتاب ! ... امان از وقت غروب آفتاب روز اولی که وارد اینجا شدم و روی یکی از این نیمکت ها نشستم... لطف بی حد امیر ایرانی علمداری در آن روز هرگز فراموشم نمی شود و همصحبتی محسن تک خشابه ! ( از هر دو این عزیزان در وبلاگ کشکول نوشته ام و بخصوص که همان پست وبلاگ کشکول پس از سالها من و امیر را به هم رساند البته به لطف برادر زاده خوب ایشان ).

"زمان" به همین راحتی "نفرت" را به "اشتیاق" ، "اجبار" را به "اختیار" و "حبس" را به "رهایی"بدل می کند ... چه معجون پر قدرتی است زمان، اگر صبوری "یاور" ات باشد.

یا علی مدد


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 15:48 توسط مسعود قلعه |