بنام خدا

یکی از تغییر کاربری های این وبلاگ شاید بخاطر این باشد که می خواهم خاطرات سفرهایم را اینجا بنویسم.

سفر که بی خاطره نمی شود. می شود؟

در همین آخرین سفر، برخلاف همه سفرها که حتی قبل از اذان صبح به دل جاده می زنیم تا هم از خلوتی جاده لذت ببریم و هم فرصت بیشتری داشته باشیم و هم "کام روا" شویم، اینبار نزدیک ظهر بساطمان را جمع کردیم و با همسفر همیشگی زدیم به دل جاده... جاده هراز، جاده دوست داشتنی ما پر ترافیک بود ولی ما فقط تا پلور در این جاده بودیم و قرار بود از آنجا به دل دشت لار بزنیم. تا به پلور برسیم همسفر همیشگی لبریز از محبت شد و با یادآوری شعر مرحوم شهریار با نهایت ذوق و احساس و عشق اعلام کرد که بدون من حتی بهشت برایش مثل جهنم است و در جهنم هم اگر با من باشد راحت و خوش و خرم خواهد بود.

مقصد، چشمه دیو آسیاب بود و حدود 20 کیلومتر خاکی داشت که حدود دو ساعت طول کشید. از چشمه دیدن کردبم و من تنی هم به آب زدم. تا ناهاری صرف کنیم کمی طول کشید و چون پیش بینی مسیر 20 کیلومتر خاکی را نکرده بودیم کمی از برنامه عقب افتادیم...

حالا چه عجله ای داشتیم؟ خیلی ساده! شب به عروسی دعوت بودیم و کمی دیر می رسیدیم. وقتی غرولند همسفر همیشگی ام شروع شد تمام سعی ام را کردم تا گازش را بگیرم ولی مسیر خاکی اجازه سرعت زیاد را نمی داد و جاده اصلی هم که پر تردد بود...

چشمتان روز بد نبیند به فاصله چند ساعت، شدیم عنصر نامطلوب که اگر خدای نکرده خبردار می شدند که خدا از گناهان ما گذشته و بنده حقیر سراپا تقصیر را به بهشت برین راه داده، ایشان قید بهشت را می زدند و " جهنم بی من" را بر می گزیدند!

اینقدر سریع " جهنم با من" تبدیل شد به "جهنم بی من"... نمی دانم شاید گرچه ما در چشمه دیوآسیاب، هیچ دیوی ندیده بودیم ولی "دیو" کار خود را کرده بود!!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۸ساعت 1:13 توسط مسعود قلعه |